به من میگوید: «چه خوب شد از خر شیطون اومدی پایین! چقققدر برام عزیز و با ارزشی! چقققدر تو را دوست دارم، چقققدر تو به من حس خوب میدهی! ....»
ظاهراً از نظرش اگر بخواهم خودم باشم، حرف واقعی دلم را بزنم و کارهایی که میخواهم را انجام دهم، سوار خر شیطان هستم!
از دید او، فقط زمانهایی که با شادی و آرامش، مطابق میل و سلیقه و در جهت خوشایند و رضایت او و هرکس که او صلاح میداند زندگی کنم، ارزشمند و عزیز و دوست داشتنی خواهم بود!
چقققدر سخیف و بی ارزش است درک سطحی و ظاهریش و ابراز علاقه های از سر خودخواهیش...
چقققدر فاصله است میان او و آن کسی که همیشه مرا تشویق به توجه به خودم میکرد، به رشد و توسعه و آگاهی، به گسترش توانمندیهای جسمی و روحی... و در نهایت برای حفظ آرامش و شادی من خودش را از زندگیم حذف کرد!... علیرغم شور و اشتیاق فراوانش برای کنارم بودن!
هر جا که هست عزت و رهاییش روزافزون و خانه اش در قلبم جاودانه...
برچسب:
نویسنده: نرگس فراهانی